حالم بده......
 
خاطرات عاشقی

 امروز رو دوست نداشتم اصلا.  

همش بد بود. 

از يه طرف از ١٢ شب تا ١١ از على بيخبر بودم و اين واسه من يعنى فاجعه...خيلي دلم گرفته بود،حالم بد بود،طوري كه از اتاق بيرون نميرفتم. 

خلاصه ١١ على بهم خبر داد كه شارژ نداشته و نميتونسته زودتر ازين خبر بده ولى از دستش ناراحتم. 

چون گفته بودم بي خبري ازش منو داغون مميكنه   

توي بعضي از مسائل خونسرده يا شاید  من توي بعضي مسائل حساسم. نميدونم....

ساعت ١:٤٥ بود كه طبق روزهاي زوج داشتم حاضر ميشدم برم باشگاه ولى دلم اشوب بود،با خودم گفتم حالا برم با بچه ها ميخنديم منم شاد ميشم

١:٥٠ با مامان جونم خداحافظي كردم و زدم بيرون. از در خونه كه اومدم بيرون نهال دوستم زنگ زد كه يه ذره ديرتر ميرسه،منم گفتم اتفاقا امروز حوصله ي ورزش زياد ندارم،منتظرش ميشينم تا بياد.  

اومدم از خيابون رد شم،چشمتون روز بد نبينه يهو ديدم يه ماشين با سرعت نجومى داره به من نزديك ميشه،حالا من وسط خيابون ،ماشين هم داره به من نزديك ميشههههه.  

مدل من اينه كه وقتي از چيزي ميترسم هيچ عكس العملى نميتونم نشون بدم ، سر جام خشكم ميزنه. ولى نميدونم خدا چيكار كرد كه عقب پريدم . ولى بازم خوردم زمين ،مچ پام درد گرفت. پسره از ماشين پياده شد كه مثلا بگه واي چيزي شد؟؟؟ميخواستم خفش كنم.   گفتم اين چه طرز رانندگي بود. اونم به جاي اينكه معذرت خواهي كنه وسط خيابون پر رو بازي ميكرد. منم يكى زدم توى گوشش وگفتم عوضي گرفتي اقا ...........

خلاصه گفت بریم مطب عکس بگیریم که خدایی نکرده چیزی نشده باشه

گفتم صبر کنه تا به مامانم زنگ بزنم.آخه دوست نداشتم تنها سئار ماشینش بشم

به مامان زنگ زدم و اومد

بنده خدا هول کرده بود ولی وقتی دید سالم هستم و فقط پام ضربه دیده خیالش راحت شد

خدا رو شکر چیز مهمی نبود ولی دکتر گفت یه چند روزی بیشتر مواظبش باشم

اون پسره هم کـــلی معذرت خواهی کرد و شمارشو داد که اگه مشکلی پیش اومد حتما بهش خبر بدم

منم گفتم انشالله که پیش نمیاد که بخوام بازم شما رو ببینم

اینم از امروز من تا این ساعت

فقط دلم گریه میخواد.یه گریه حسابی

اینقدر گریه کنم که خوابم ببره

نمیدونم چمه

خــــــــــــــــــــــــــــــــــدا


نظرات شما عزیزان:

♣ ™Mehr@d ♣
ساعت9:03---24 ارديبهشت 1392
آجی سمانه خیلی حساس نشو...



شاید درگیر مشکلی شده نمیتونه حرف بزنه...



چون عشق اولته میدونم روش شدید حساسی...



اما آجی بهش حق بده...



اونم آدمه حق داره یکم واسه خودش باشه...




پاسخ: راست ميگي داداش من زيادي حساسم اميدوارم با اين اخلاقم ناراحتش نكنم


♣ ™Mehr@d ♣
ساعت21:59---23 ارديبهشت 1392
خب آجی سمانه این که رمز داره

نام :
آدرس ایمیل:
وب سایت/بلاگ :
متن پیام:
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

 

 

 

عکس شما

آپلود عکس دلخواه:







           
دو شنبه 23 ارديبهشت 1392برچسب:, :: 14:33
یه عاشق

درباره وبلاگ


سلام من سمانه هستم.خوشحالم كه اينجام(اميدوارم هيچ راه نجاتي نداشته باشين وقتي غرق در **خوشبختي** هستين) شــــاد باشيد دوستون دارم.ღღღ -------------------------------------------- خواهشا جنبه جمله آخرمو داشته باشيد:) این وبلاگ رو درست کردم تا خاطراتم رو بنویسم,خاطرات اولین عشق زندگیم رو که امیدوارم اخرین عشقم هم باشه دست به قلم خوبی ندارم ولی تصمیم گرفتم بنویسم و ...... امیدوارم خوشتـــــــــــــــون بیاد اينجا.پستاي خاطرات رو خودم مينويسم و با جون و دل هم مينويسم و پست هاي عاشقانه هم همش حرفاي دلمه
آخرین مطالب
آرشيو وبلاگ
نويسندگان
پیوندهای روزانه


خبرنامه وب سایت:





آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 7
بازدید هفته : 38
بازدید ماه : 138
بازدید کل : 65090
تعداد مطالب : 50
تعداد نظرات : 78
تعداد آنلاین : 1